تبليغاتX
Me, myself and I

Me, myself and I

بیست و یک

نمیدونم چقدر قراره این پریود فراموشی طول بشه. هرچند فراموشی دلِ منو نمیچسبونه به هم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 14:9  توسط Me, myself and I  | 

بیست

فکر نمی کنی من یه کم زیادی زووووووود اون نیمه ی دیگه مو پیدا کردم؟ که خب دیگه تو واقعن واسه ی من یه دوست معمولی یا یه دوست پسر معمولی نیستی. فکر می کنم خیلی تند رفتم. وقتی یادم میاد نوزده ساله م تازه تموم میشه و میرم توووی بیست خیلی خجالت می کشم.

:(

خدارو شکر که مامان نمی دونه اینارو. چقدر تنها احساس کردن یه سری مسائل گنده سخته. واسه خیلیا گفتم اما هیچ کس نمی تونه بفهمه. حتا خود تو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 0:7  توسط Me, myself and I  | 

نوزده

میخوام برگردم به روزای اووووووجم. جدی میگم. میخوام خوشحال باشم. از خودم رااااااضی باشم.

آره عزیزم اینجوریاس.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:23  توسط Me, myself and I  | 

هیژده

بازم نمایشگاه شروع شد. امسال یه حالی ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:56  توسط Me, myself and I  | 

هیفده

چقدر خوبه گرگ و میش صبح روی پای کسی که دوسِش داری چرت بزنی.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 10:16  توسط Me, myself and I  | 

شونزده

اوَلَندش که مجید من اصن با تو نبودم و مخاطبم کلهم یه آدم دیگه ایه. اتفاقن آدم خیلی مهمی هم هست واسه من و خیلی هم دوسِش دارم و ابدن هم با این پست قصد نداشتم بهش توهین کنم. فقط خواستم یادش بیارم که ببین کجا بودی تو و الان کجایی. همین. نیومدم کامنتتو بخونم که دیر اینو نوشتم. من ابدن قصد نداشتم تو ناراحت بشی به هر حال ببخشید.


این قلم فرانسه اومد توو وبلاگم یه کامنت خصوصی نوشت. واقعن دستش درد نکنه. راجع به اینکه باید بنویسم راجع به اینکه نمی دونم چی باید بنویسم. مساله اینجاست که این روزا انقدر اتفاقای جورواجور واسه من میفته که میشه از همه شون کلی داستان نوشت حتا. ولی من تا میام شروع کنم به نوشتن همه چیز از مخم پاک میشه. گفتم بیام یه چاره ای چیزی واسه این قضیه پیدا کنم یه دفترچه یادداشت برداشتم که هم کارامو که یادم میره تووش بنویسم، هم اگه جمله ای چیزی به ذهنم میرسه و اینا. بازم جواب نداد. به محض اینکه کاغذ سفید می بینم رَم میکنم.


الان ریحان اومده ازپلی تکنیک من فنی رو نشونش بدم. میام بعدنا بقیه شو می نویسم.

کلن خیلی داغوووون شدم بعد قضیه ی دستگیری علی و بعدش خودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 12:51  توسط Me, myself and I  | 

پونزدِه

من همچين آدميم آقا. يعني يه مدت بلد بودم كه با نوشتنم كلي آدم ديگه رو خر كنم و اينا. هنوزم بلدم اگه بخوام يه جوري با آب و تاب زندگيمو تعريف كنم كه يكي مث تو در روياهاش فكر كنه داره با من بستني قيفي مي خوره توو يه پياده رو تووو ميرداماد و بعدش سر از اتاق خواب من دربياره و در خيلي موارد باعث بشه من يادم بره قبلنا در عدم حضورش من چه جور آدمي بودم و اينا.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 14:36  توسط Me, myself and I  | 

چهارده

من کلن همچین آدمیم.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 0:0  توسط Me, myself and I  | 

سیزده

وی وا یو تی

 

زنده باد دانشگاه تهران، قابل تحمل ترین دانشگاه ایران :ددددددددددددددددددددددددددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 15:55  توسط Me, myself and I  | 

دوازده

يعني تنها دليلي كه بعد از ماهها اومدم توي اين وبلاگ درب و داغون اينه كه من فقط وقتي پشت كامپيوتر داغوووون خودم و توي اتاقمم مي تونم افكارمو مرتب كنم و بنويسم. نه اينجا توي سايت دانشكده فني و قاطي شلوغ كاري هاي يه مشت دانشجو و نه وقتي كه حالم خراب تر از اونيه كه بتونم درست فكر كنم.

در واقع چاره اي هم نيست چون بيكارم تا ساعت 3 كه كلاس ويولن دارمو بايد يه جوري از دانشگاه بزنم بيرون كه ساعت 3 اكباتان باشم بلوك B1 كه برم سازمو بذارم زير چونه م و يه سري نت دري وري رو بزنم منم بدم مياد از سيم سل و يه آهنگ كه همه ش روو سيم سله.

رفتيم اين فيلم آدمكش رو با بچه ها ديديم خوب بود خوشم اومد.

حالا بحثو عوض نكنم.

من.

آره. همين "من". وقتي واميستم از دور نگاش مي كنم چقدر باحاله. وقتي مي رم وبلاگ عسل ميدوني چي ميشه؟؟ نه مي دوني وقعن؟؟ يه حركت كوچيك مي تونه منو از چيزي كه دوستش دارم متنفر كنه. يه ضربه. اگه درست و به جا زده بشه. حالا هر وقت به آهنگ كلدپلي گوش مي كنم ازش بدم مياد. از تو بدم مياد. از عسل بدم مياد. از خودم بدم مياد. از همه ي كريسمس ها بدم مياد.

من خسته شدم.

من.

خسته.

شدم.

خسته شدم از اينكه برگردم كنارمو نگاه كنم و ببينم جاي تو يكي ديگه واستاده. يه دوست خوب. يه دوست خيلي خوب. ولي تو نه. تو نيستي. وسطاي دي كه بشه ميشه 6 ماه كه مي گذره از اون شب كذايي.

من خسته شدم.

خسته شدم از اينكه صبر كنم. از اينكه همه ش منتظر باشم. نه فقط منتظر اومدن تو. نه. منتظر يه كاري كه منو غافلگير كنه. كه احساس كنم خوبم. احساس كنم مي ارزم به دلارا و امثالش. من منتظرم. منتظرم تو منو ببيني. كه ناگهاني ببينم يه نظر گذاشتي پاي پست هاي دوشيزه مترسكم كه يعني دختره من حواسم هست بهت.

خسته شدم من.

خسته شدم از اينكه اينقدر از موضع تو ضعيف و بدبخت باشم. كه يه آدم بتونه اينقدر راحت منو از كوره به در ببره يا خوشحالم كنه. اينكه انقدر وابسته به يه دونه اس ام اس خشك و خاليش باشم يا يه حرفي كه خودش يادش نمياد اصن زده يا نه. كي زده ش پيش كش.

خسته شدم.

خسته شدم از اينكه بزنم زير گريه زااااار زااااار و مامان بياد بالا سرم منو بگيره تووو بغلش و هيچ نظري نداشته باشه من چمه. چرا؟ چون مامان من باورش نميشه يه دونه دخترش كه از همه ي عالم بيشتر رووش حساب مي كنه اينقدر از نظر احساسي به يكي وابسته باشه. دخترش داره گريه مي كنه براي اينكه هيچ وقت عميقا" دوست داشته نشده. از جايي كه دلش مي خواسته البته.

دارم فكر مي كنم به حرف مامان كه هر چيزي كه اذيتت ميكنه ببرش. مي خوام يه قيچي بردارمو همين يه تار مويي هم كه بين ماست رو قيچي كنم. وقتي بودنش هيچ فايده اي نداره. وقتي تو فقط رووووت نميشه بياي بهم بگي مي خواي همه ي اين چيزي هم كه نيست تموم بشه. اينطوريه واقعن؟؟ بزن زيرش دوباره. نه پري اينطوري نيست. تو چرا اينقدر حساس شدي؟ چرا خودزن شدي؟؟ تو رواني شدي.

آره من رواني ام.

من رواني ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 13:10  توسط Me, myself and I  |