:(
خدارو شکر که مامان نمی دونه اینارو. چقدر تنها احساس کردن یه سری مسائل گنده سخته. واسه خیلیا گفتم اما هیچ کس نمی تونه بفهمه. حتا خود تو.
آره عزیزم اینجوریاس.
این قلم فرانسه اومد توو وبلاگم یه کامنت خصوصی نوشت. واقعن دستش درد نکنه. راجع به اینکه باید بنویسم راجع به اینکه نمی دونم چی باید بنویسم. مساله اینجاست که این روزا انقدر اتفاقای جورواجور واسه من میفته که میشه از همه شون کلی داستان نوشت حتا. ولی من تا میام شروع کنم به نوشتن همه چیز از مخم پاک میشه. گفتم بیام یه چاره ای چیزی واسه این قضیه پیدا کنم یه دفترچه یادداشت برداشتم که هم کارامو که یادم میره تووش بنویسم، هم اگه جمله ای چیزی به ذهنم میرسه و اینا. بازم جواب نداد. به محض اینکه کاغذ سفید می بینم رَم میکنم.
الان ریحان اومده ازپلی تکنیک من فنی رو نشونش بدم. میام بعدنا بقیه شو می نویسم.
کلن خیلی داغوووون شدم بعد قضیه ی دستگیری علی و بعدش خودم.
زنده باد دانشگاه تهران، قابل تحمل ترین دانشگاه ایران :ددددددددددددددددددددددددددی
يعني تنها دليلي كه بعد از ماهها اومدم توي اين وبلاگ درب و داغون اينه كه من فقط وقتي پشت كامپيوتر داغوووون خودم و توي اتاقمم مي تونم افكارمو مرتب كنم و بنويسم. نه اينجا توي سايت دانشكده فني و قاطي شلوغ كاري هاي يه مشت دانشجو و نه وقتي كه حالم خراب تر از اونيه كه بتونم درست فكر كنم.
در واقع چاره اي هم نيست چون بيكارم تا ساعت 3 كه كلاس ويولن دارمو بايد يه جوري از دانشگاه بزنم بيرون كه ساعت 3 اكباتان باشم بلوك B1 كه برم سازمو بذارم زير چونه م و يه سري نت دري وري رو بزنم منم بدم مياد از سيم سل و يه آهنگ كه همه ش روو سيم سله.
رفتيم اين فيلم آدمكش رو با بچه ها ديديم خوب بود خوشم اومد.
حالا بحثو عوض نكنم.
من.
آره. همين "من". وقتي واميستم از دور نگاش مي كنم چقدر باحاله. وقتي مي رم وبلاگ عسل ميدوني چي ميشه؟؟ نه مي دوني وقعن؟؟ يه حركت كوچيك مي تونه منو از چيزي كه دوستش دارم متنفر كنه. يه ضربه. اگه درست و به جا زده بشه. حالا هر وقت به آهنگ كلدپلي گوش مي كنم ازش بدم مياد. از تو بدم مياد. از عسل بدم مياد. از خودم بدم مياد. از همه ي كريسمس ها بدم مياد.
من خسته شدم.
من.
خسته.
شدم.
خسته شدم از اينكه برگردم كنارمو نگاه كنم و ببينم جاي تو يكي ديگه واستاده. يه دوست خوب. يه دوست خيلي خوب. ولي تو نه. تو نيستي. وسطاي دي كه بشه ميشه 6 ماه كه مي گذره از اون شب كذايي.
من خسته شدم.
خسته شدم از اينكه صبر كنم. از اينكه همه ش منتظر باشم. نه فقط منتظر اومدن تو. نه. منتظر يه كاري كه منو غافلگير كنه. كه احساس كنم خوبم. احساس كنم مي ارزم به دلارا و امثالش. من منتظرم. منتظرم تو منو ببيني. كه ناگهاني ببينم يه نظر گذاشتي پاي پست هاي دوشيزه مترسكم كه يعني دختره من حواسم هست بهت.
خسته شدم من.
خسته شدم از اينكه اينقدر از موضع تو ضعيف و بدبخت باشم. كه يه آدم بتونه اينقدر راحت منو از كوره به در ببره يا خوشحالم كنه. اينكه انقدر وابسته به يه دونه اس ام اس خشك و خاليش باشم يا يه حرفي كه خودش يادش نمياد اصن زده يا نه. كي زده ش پيش كش.
خسته شدم.
خسته شدم از اينكه بزنم زير گريه زااااار زااااار و مامان بياد بالا سرم منو بگيره تووو بغلش و هيچ نظري نداشته باشه من چمه. چرا؟ چون مامان من باورش نميشه يه دونه دخترش كه از همه ي عالم بيشتر رووش حساب مي كنه اينقدر از نظر احساسي به يكي وابسته باشه. دخترش داره گريه مي كنه براي اينكه هيچ وقت عميقا" دوست داشته نشده. از جايي كه دلش مي خواسته البته.
دارم فكر مي كنم به حرف مامان كه هر چيزي كه اذيتت ميكنه ببرش. مي خوام يه قيچي بردارمو همين يه تار مويي هم كه بين ماست رو قيچي كنم. وقتي بودنش هيچ فايده اي نداره. وقتي تو فقط رووووت نميشه بياي بهم بگي مي خواي همه ي اين چيزي هم كه نيست تموم بشه. اينطوريه واقعن؟؟ بزن زيرش دوباره. نه پري اينطوري نيست. تو چرا اينقدر حساس شدي؟ چرا خودزن شدي؟؟ تو رواني شدي.
آره من رواني ام.
من رواني ام.